جلسه رسمی خواستگاری داداش جانمان بود..حسابی ب خودمان رسیده و شیک و پیک کرده بودیم...یک لبخند ملایم هم چسبانده بودیم گوشه لبمان تا به اصطلاح پرستیژمان بالا رود...با نگاهی سرشار از مناعت طبع به حرفهای بزرگترها گوش میکردیم و در دلمان قند آب میشد برای شاه داماد و عروس خانم...در پی حرفهای جور و واجور صدای بابا را شنیدیم ک میگفت: بعد از رفتن زهرا از خانه هنوز هم که هنوز است به صندلی اش دور میز غذاخوری ن
برچسب: خواستگاری,برادرجان,
نویسنده: آرین نوری
تاريخ: جمعه
3 شهريور
1396 ساعت: 5:05